تبلیغات اینترنتیclose
پیچک( لیلا کرد بچه)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

باورش کمی سخت است

اما باور کن پدرانمان هم

تمام شب های مهتابی عاشق بوده اند

وقتی به دود سیگارشان خیره می شدند و

باد در پیراهن بلند زنی می وزید

که بهار نارنج می چید و

به مردی که _ فرض کن _

برای تماشای بهار آمده ،

لبخند می زد

 

باورش کمی سخت است ، می دانم

اما بارها به ماه گفته ام طوری بتابد

که بغض راه گلوی پنجره ای را نبندد

مخصوصا اگر باد

با خاطره ی بلند پیراهن زنی وزیده باشد

 

 بارها گفته ام این شهر بهار ندارد

باغ ندارد

بهار نارنج ندارد

و آدم اگر دلش بگیرد

دردش را به کدام پنجره بگوید

که دهانش پیش هر غریبه ای باز نشود ؟

 

كُردبچه
ليــــــــــــــلا

 http://shekofehhayegilas.blogfa.com/category/58

برچسب ها : ,

موضوع : لیلاکردبچه لیلی هفتم, | بازديد : 403

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

روز با سیگار من روشن می­شود

 

 **

 « روز

با سیگار من روشن می­شود

و اگر من قدم نزنم

زمین زیر پای هیچ­کس نمی­چرخد،

اگر دلتنگی شب­های من نبود

ماه نمی­تابید

و از وقتی موهایم را کوتاه­تر از انگشتان تو کردم

بادهای این شهر کوچ کرده­اند»

 

 


بادها کوچ کرده­اند

و اینکه هرروز موهای من بلندتر می­شود

چیزی را عوض نمی­کند

ماه

میان پنجره­های دلتنگ جیره­بندی شده­است

و اینکه هرشب چقدر وانمود می­کنم به فکر تو نیستم

کافی نیست

تا سهم کمتری از ماه تکه­تکه بردارم

 

 

بادها رفته­اند

و موهایم را از پیشانی تمام خاطره­ها پس زده­اند

تو رفته­ای

و تنهایی بلند شب­هایت

موهای زنان دیگری را کوتاه کرده­است

و من چشم­هایم را می­برم و

باران

دیگر خیابان­های منتهی به دوراهی را نمی­بندد

می­روم و

زمین دوباره می­چرخد

ماه می­تابد

باد می­وزد، اما

هربار پیش از طلوع خورشید بیدار می­شوی

یادت باشد

برای بیرون رفتن از خانه آنقدر منتظر بمانی

تا شاعری سیگارش را روشن کند.

 

 

كُردبچه
ليــــــــــــــلا

http://yanoos.net/blogs/view/post/?postid=1300&blog=sher

برچسب ها : ,

موضوع : لیلاکردبچه لیلی هفتم, | بازديد : 363

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

نه به آزادی پنج حرف ساده

در انگشت‌های خسته‌ات دلخوشی

و نه از اسارت دست‌های بسته‌ات دلخور

با اینحال

همینکه به خانه‌ات برگردی

جای آخرین مشتت را روی دیوار قاب خواهی کرد

 

مشت‌ها اما

بهتر از همه می‌دانند

دستی که پارچه‌ای سپید را تکان داده تفنگ را پر می‌کند

و انگشتی که پای صلحنامه خورده ماشه را می‌کشد

- هرچه باشد مشت‌ها

هم‌جنس‌های خودشان را که بهتر از ما می‌شناسند –

 

 

همین است که دیگر تعجب نمی‌کنم

اگر انگشت‌های تو بند کفش‌هایت را

در پاگرد خانه‌ات که می‌بندند

در زندان باز کنند

یا مشت‌هایت آن را که دیروز کشته‌اند

امروز

با زنده بادی جان دوباره ببخشند

 

 

راستش را بخواهی

دیگر به دست‌های تو هم اعتمادی ندارم

به هیچ‌کس و هیچ‌چیز اعتمادی ندارم

آنقدر که فکر می‌کنم هرکه ایستاده‌ست

پایی برای دویدن ندارد

یا آنکه می‌دود

پاهایش را

از پای جوخه‌ی اعدام دزدیده‌ست.

 

 

كُردبچه
ليــــــــــــــلا

 

 http://nice-poem.persianblog.ir/tag/%

برچسب ها : ,

موضوع : لیلاکردبچه لیلی هفتم, | بازديد : 356

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

چمدان

**


چمدانی
هر صبح از خانه بیرونم می‌برد

چمدانی
هرشب برم می‌گرداند

و بندهای باز كفش‌هایم می‌دانند
آن كه میان زمین و هوا معلق مانده است
جایی نرفته است

***
پدرم پیش از آن كه بمیرد نگفت
برای رفتن از این دنیا

نیازی به بستن بندهای كفشم نیست
و پایی كه از پاگرد خانه آن طرف‌تر نمی‌رود

چه می‌داند؟
حرف خیابان‌هایی كه به جایی نمی‌رسد
حرف نیست


***
چیزی نگفت
چون از بندهای بسته دلش پر بود

چون تمام زنانی كه دوست می‌داشت را
برای آخرین بار با چمدان دیده بود

و باور نمی‌كرد
بغضی كه در گلوی خانه گیر می‌كند

راه پیش و پس ندارد
و دهانی كه هرصبح با چمدانی بسته می‌شود

شب
تنها برای گفتن شب بخیر باز می‌شود

 

 

 كُردبچه
ليــــــــــــــلا

http://www.seemorgh.com/culture/2085/132882.html

برچسب ها : ,

موضوع : لیلاکردبچه لیلی هفتم, | بازديد : 480

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

شال گردن

**

 

 باید برای روزهای برفی تقویم ها

شال گردن ببافم

و یادت بیاورم کودکانم را

تمام زمستان ها لباس گرم بپوشانی

باید بخندم

و فراموش کنم شناسنامه ام در مویرگ های تو باطل شده

و فراموش کنم موریانه ها

تکه تکه آرزوهایم را به گور برده اند

آنگونه که بادها درختان را

برگ

برگ

به سوی پاییز

 

تو هم بخند

طبیعی تر از همیشه بخند

و فراموش کن صدای پای زمستان را

درخت های عریان

پیش از همه می شنوند

 

 

كُردبچه
ليــــــــــــــلا

 از مجموعه ی صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر

/ انتشارات دفتر شعر جوان / 1389

http://manamayas.blogfa.com/post-17.aspx

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : لیلاکردبچه لیلی هفتم, | بازديد : 442

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

طناب

** 

 

از هر درختی طنابی آویخته است

که هر روز گناه تازه ای گردنم می اندازد

و مرگ

گرهی محکم است

که دستی اگر بازش می کرد

صدای قهقهه لای دندان جمجمه ها نمی پوسید .

 

 

كُردبچه
ليــــــــــــــلا

از مجموعه ی حرفی بزرگتر از دهان پنجره ها / انتشارات فصل پنجم

http://manamayas.blogfa.com/post-17.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : لیلاکردبچه لیلی هفتم, | بازديد : 429

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

سگ

**

  

آغوشت را بردار

برو

و هرگوشه از شب که خواستی

با خودت بخواب

چیزی عوض نخواهد شد

 

سگ های زیادی دیده ام

که به استخوان دندان خود قناعت کرده اند

و هنوز نامشان سگ است

 

 

كُردبچه
ليــــــــــــــلا

 از مجموعه ی حرفی بزرگتر از دهان پنجره ها / انتشارات فصل پنجم

http://manamayas.blogfa.com/post-17.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : لیلاکردبچه لیلی هفتم, | بازديد : 316

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

خاله سوسکه

 **

 

سی ساله ام

و اگر دوباره قدم را

با زنگ خانه ی کسی اندازه بگیرم

دیگر

دری به رویم باز نخواهد شد

سی ساله ام

و اگر دوباره بود و نبود کسی را بهانه بگیرم

سکوت کلاغی

آسمان تمام قصه ها را جریحه دار خواهد کرد

سی ساله ام

و این یک جمله ی خبری غمگین است

 

 

غمگین

برای دری که باز اگر نشود

غمگین

برای قصه ای که آغاز اگر نشود

غمگین

برای صدای سیاهی که بعد ازین با او

سکوت شب های خانه ام را قسمت می کنم

 

آی ، سوسک سیاه همخانه ام !

من یکی نبود تمام شب هایم را

با فکر تو خوابیده ام

خاله قِزیِ چادر یَزیِ کفش قرمزیِ کودکی ام ،

که هربار نوار قصه جمع می شد

پدر تکه ای از داستانت را کوتاه تر می کرد

 

دیگر از تو چیزی نمانده است ، طفلک بیچاره !

چادر سیاه کوچک آواره !

که سی سال آزگار

دنبال موش قصب پوش قصه به هر دری زده ای

قصه ها گاهی

با کودکی ها تمام می شوند

و بچه ها برای فهمیدن این حرف ها

هنوز بچه اند .

 

 

كُردبچه
ليــــــــــــــلا

http://manamayas.blogfa.com/post-17.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : لیلاکردبچه لیلی ششم, | بازديد : 306

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

خاطر مردم است که

**

 


به خاطر مردم است که می گویم

گوش هایت را کمی نزدیک دهانم بیار
دنیا

دارد از شعرهای عاشقانه تهی می شود
و مردم نمی دانند

چگونه می شود بی هیچ واژه ای
کسی را که این همه دور است

این همه دوست داشت

 

 

كُردبچه
ليــــــــــــــلا

http://ghambarak.blogfa.com/tag/%%

برچسب ها : ,

موضوع : لیلاکردبچه لیلی ششم, | بازديد : 363

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

مادربزرگ

**


روزی می‌رسد

که سمسارها بر سر تکه‌های زندگی‌ات چانه می‌زنند

سرخ،

رنگی عتیقه می‌شود

و ما بشقاب‌های چینی گلدارت را

به یادگار برمی‌داریم

 

روزی می‌رسد

که آخرین رد انگشتت را

از آینۀ قدیمیِ خانه پاک می‌کنیم

و می‌فهمیم روزنامه‌ها غیر از آگهی‌های ترحیم

حقیقت ثابت دیگری ندارند

 

روزی می‌رسد

که می‌بینیم زمان گریستن است

و فراموش می‌کنیم

بارها لباس‌های مشکی‌مان را

پیش از آنکه چرک شود از تن درآورده‌ایم.

 

 

 

كُردبچه
ليــــــــــــــلا

http://just-poem.blogfa.com/category/87

برچسب ها : ,

موضوع : لیلاکردبچه لیلی ششم, | بازديد : 297

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

کوتاهی این خانه

**


روزی

کسانی برای کوبیدنِ این خانه می‌آیند

و تو آن روز نیستی مادربزرگ!

نیستی که در را به رویشان باز نکنی

می‌دانی؟

در ردیف ساختمان‌های بلند

کوتاهی این خانه سال‌هاست

مثل جای خالی دندانِ افتاده‌ای

صورت کوچه را زشت کرده‌ست.

 

 

 

كُردبچه
ليــــــــــــــلا

http://just-poem.blogfa.com/category/87

برچسب ها : ,

موضوع : لیلاکردبچه لیلی ششم, | بازديد : 349

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

برای همیشه

**


گاهی

شلوغی پیاده رو بهانه ی خوبیست

که دست های کسی را برای همیشه گم کنی

درست در لحظه ای که تکه ای از دوستت دارم هنوز

در دهانت است

 

آنوقت دیگر

چه فرق می کند

بر پیاده روهای خلوت همیشه باران ببارد

یا دست هایت را به هر که نشان می دهی به جا نیاورد ؟

او

با تمام رهگذران بی تفاوت از کنارت می گذرد

با تمام مسافران چمدان می بندد

و هر روز

با اولین قطار صبح آنقدر دور می شود

که تمام مزارع قهوه هم نتوانند

حرفی در دهان فنجان ها بگذارند

 

 

 

كُردبچه
ليــــــــــــــلا

http://just-poem.blogfa.com/category/87

برچسب ها : ,

موضوع : لیلاکردبچه لیلی ششم, | بازديد : 451

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
Flag Counter